مَثَلی میگوید:«انسان، شایستهی همان چیزیاست که به دست میآورد.» من نمیدانم که آیا این حرف که حاصل تجربه و آزمون گروه زیادی از مردمان روزگار است، تا چه حد میتواند با واقعیتهای زندگی روزانهی انسان، انطباق داشتهباشد. اما در این نکته تردید نیست که محتوای آن، با بخشی از واقعیتهای روزمرهی زندگی مردم سازگاراست. باید گفت که خوشبختی و آرامش انسانی، چنان درونی و منحصر به فرداست که نمیتوان توصیف این فرد را با یک فرد دیگر، همرنگ دانست. یکی از وجوهِ متمایزکننده و بسیار ماندگارانهی خوشبختی، اطمینان ذهنی انسان به دوام و بقای آنست. زمانی که انسانها دچار حسی عاریتیگردند که آنچه آنان مالک آنند، نه بوی مالکیت میدهد و نه حتی ضمانتی برای دوام و بقای آنهاست، در آن صورت، چنان حسی از خوشبختی، در ردیف زشتترین و چه بسا بیارزشترین «زیبایی»های دروغین، شکننده و کمارزش زندگی انساناست. زمانی میتوان خوشبختبود که حتی هرشب، تکهنانی دور از تردید، ترس و تحقیر، سایهی رنج و گرسنگی را از سر انسان، دورسازد. هنگامی میتوان خوشبخت بود که انسان در آرامش شبانگاهی خویش، هنگام سر بر بالیننهادن، مطمئنباشد که کسی، خواب بهشتیگون و فقیرانهی او را درهم نخواهدریخت. اما از آن سوی دیگر، باید دانست که نمیتوان خوشبختبود، حتی زمانی که انسان، مالک عالم و آدمباشد اما تضمینی برای تداوم این مالکیت، اگر چه در کوتاهترین زمان ممکن، وجود نداشتهباشد. باید اقرارکرد که این خوشبختی دروغین، در ردیف مرگآورترین «خوشبختی»های دنیای آدمیاست.
وقتی که خانم «گِرِتا»، کفاشهای خود را دریافتکرد، هرگز نمیتوانست تصور کند که ممکناست آنچه را که سفارشداده، چنان ظریف، چنان زیبا و چنان نرم و جادویی، در برابر خود ببیند. او حتی در آغاز، وقتی که چشمش به آن کفشهای جادویی افتاد، تصورکرد که مرد کفاش، به علت خلق و خوی نرم و مردمدارانهای که داشت، دارد با او شوخیمیکند. بدان معنا که یک جفت کفش اسباببازی را در برابر او گذاشته تا وی را خوشحال سازد. اما او آرام آرام دریافت که آن کفشها، همان کفشهای واقعی و سفارشی اوست. با این تفاوت که هرگز در ذهن وی نمیگنجیدهاست که بدان شکل، از کار درآید. وقتی خانم «گرتا» کفشهایش را تحویلگرفت، نه تنها سهبرابر قیمت معمولی آن به مرد کفاش، پولداد بلکه تمام وجودش سپاسگزار وی شد. هرچقدر مرد کفاش اصرار داشت که پرداخت چنان پولی، از دستمزد واقعی آن کفشها چندبرابر بیشتراست، به گوش مشتری ثروتمند وی نرفت. او به کفاش گفت:«این پول، تنها مزد کار شما نیست. بلکه پول رضایت خاطر عمیق مناست از کار زیبایی که شما به من تحویلدادهاید.» هنوز روز به پایان نرسیدهبود که ظاهراً تبلیغ خانم «گرتا»، چنان تأثیری روی خانمهای ثروتمند دوست و آشنا به جاگذاشتهبود که آنان دوستداشتند به جای یک جفت، سفارش چندین جفت از چنان کفشهایی را بدهند. مدت چندانی نگذشت که شهرت مرد کفاش با دوختن چنان کفشهایی که در هیچکجا نظیرش یافت نمیشد، در همهجا پیچید.
خانمها در محفلهای اشرافی و قصرهای سلطنتی، کفشهای منحصر به فرد خویش را به این و آن نشان میدادند و آنان نیز بلافاصله نوکران و کارگزاران خود را یا به مغازهی مرد کفاش میفرستادند تا دقیقاً سفارش کفشهای او را بدهند و یا از وی میخواستند نزد آنها برود و پاهایشان را برای سفارش چند و چندین جفت کفش متنوع اندازه بگیرد. او چنان در برابر هجومی از سفارشهای رنگارنگ قرارگرفتهبود که دیگر فرصت سر خاراندن هم نداشت. هجوم ثروتمندان و رضایت آنان، چنان سیلابی از پول نقد، سکههای طلا و یا دیگر جواهرات گوناگون به سوی او سرازیرکردهبود که او در کمال حیرت و درماندگی، نمی دانست چگونه از عهدهی نگهداری آن همه ثروت برآید. فقر طولانی، حتی توانی برای ابتکار عملهای انسانی او نگذاشتهبود. او در عمر خویش، حتی در خواب، با چنان پدیدهای روبرو نشدهبود که ناگهان از سوی یک غریبه، بدون دانستن هدف وی و یا حتی سابقهی زندگیاش، با شیشهای از یک آب مرموز، در معرض بارانی سیلآسا از ثروت و امکانات مادی قرارگیرد. او به هیچوجه نمیتوانست این خوشبختی را از ته جان احساس و یا باورکند. از طرف دیگر هرمقدار همسرش به وی اصرار میکرد که حالا که بخت به او روی آوردهاست، بهتر است نه تنها به مغازهی آبرومندانه و بزرگی نقل مکانکند تا شایستهی شهرت و اعتبارش باشد، بلکه خانهای هم بخرد که نه تنها با قصرشاهان رقابتکند بلکه بتواند بعد از یک عمر فقر و نداری، میان سر و همسر، نشانبدهد که شوهرش تا کجا ثروتمند شده و چه شایستگیهای پنهان و آشکاری داشتهاست.
همسر مردکفاش به او میگفت که علت نیامدن خانمهای لُردها، شوالیهها و شاهزادهها به مغازهی او، تنها از آنروست که وی مغازهی فقیرانهای دارد. آنان کفشهای وی را میپسندند اما مغازه و محلهای که مغازه در آنجا قراردارد، نمیپسندند. اما مرد کفاش مصمم بود که مغازهی خود را عوضنکند و یا به یک منطقهی اعیاننشین نرود. او با وجود آنکه از شرایط پیشآمده، احساس مطبوعیداشت اما در اعماق دل، نوعی نگرانی نگفتهداشت که حتی آن را با همسرش هم در میان نگذاشتهبود. زیرا او، این خوشبختی را تنها در گرو یک شیشهی آب جادویی میدید و نه بیشتر. درستاست که هر قطرهای از آن مایع برای یک جفت کفش کفایت میکرد، اما در اعماق جانش، نوعی نگرانی وجود داشت که اگر مواد آن شیشه تمامشود و آن مرد سالخورده به علت مرگ و یا هرچیز دیگر، پیدایش نشود، او در برابر هجوم سفارشدهندگان چه باید بکند؟ آیا میتواند یکباره دست از کار بشوید و بگوید که دیگر قادر به ادامهی کار نیست؟ آیا میتواند در برابر خواهشها و التماسهای مشتریان ثروتمند که آنهمه پول و طلا به پایش نثار کردهاند، بهانههای قانعکنندهای بیاورد که تصمیمگرفته است برای مدتی، دست از کار بکشد؟ او هرچه میاندیشید، کمتر به راه حلی میرسید. آن هم راه حلی که بتواند به او آرامشبدهد. این تردیدهای سنگین و آزاردهنده، مرتب به جانش نیش میزد و آرامش و حس مطبوعی را که میبایست در هستیاش شناور باشد، از میان میبُرد.
یکروز، ملکهی کشور، به طرز غیر منتظرهای با گروهی از همراهان و محافظان ریز و درشت خود به مغازهی مرد کفاش آمد. آمدن ملکهی کشور به چنان مغازهای، حکایت از آن داشت که اعتبار کار او، اوج جدیدی گرفتهبود. اوجی فراتر از اوجهای دیرین. ملکه به آنجا آمد تا دقیقاً اندازهی پاهایش را در اختیار وی بگذارد و سفارش گرانترین و زیباترین کفش را به مرد کفاش بدهد. کفشهایی که او میخواست، میبایست پاشنههایی بلند میداشت و تمام لبههای داخلی و بیرونی آن از طلای خالص درست میشد. برای کفاشی چون او که اینک شهرهی خاص و عام شدهبود، دیگر هیچ سفارشی نه غیرعادی بود و نه دشوار. وقتی ملکه خواست کفش خود را درآورد تا مرد کفاش، پاهایش را اندازه بگیرد، خدمتکاری که او را همراهی میکرد، پارچهای از ابریشم با خود آوردهبود تا ملکه، پایش را روی آن بگذارد. ملکه به مرد کفاش گفت که کفشهای او میبایست تا هفتهی آینده آمادهشود. زیرا قرار است جشن بزرگی در قصر سلطنتی برپاگردد. ملکه به مرد کفاش گفت که وی، برای تحویل گرفتن کفشها به مغازهی او نخواهد آمد. بلکه این خود کفاش است که باید با کفشهای جدید، به قصر سلطنتی بیاید و آنها را تحویل ویدهد. مرد کفاش با اطمینان خاطر قولداد که کفشها را سر موعد مقرر آمادهکند و در قصر شاه، به ملکه تحویل دهد. برای او این نکته اهمیت داشت که رضایت خاطر ملکه جلبشود. چه اگر چنان رضایتی حاصل میگشت، چه بسا از کشورهای دیگر و از خاندانهای سلطنتی آن سرزمینها، سفارش کفشهای جادویی او، هنوز هم بیشتر میشد.
ادامه دارد
