آیا دزد دزدان، شخصیتی فرا انسانی دارد که میتواند به سادگی از عهدهی شماری از محاسبات رفتاری، گفتاری و حتی زمانی برآید؟ شماری از خوانندگان، بر این خصلت دزد دزدان، تکیه کردهاند و به نوعی به نویسندهی آن، ایراد وارد ساختهاند که خواسته یا توانسته، چنین شخصیتی قوی، بزرگ و تقریباً خطاناپذیر ارائه دهد. نخست باید بگویم که این داستان، یک افسانهی عامیانهاست و به نظر من، دزد دزدان، شخصیت خطاناپذیرانهای هم ندارد. شاید از آنرو که ما چون وی را در یک بافت معین و یک بُرش زمانی خاص ملاقات کردهایم، فکر میکنیم که در دیگر عرصهها نیز، همان اندازه قوی و خطاناپذیر است. از اینرو، اگر ایرادی به این داستان وارد باشد، در درجهی اول، به مردم فرانسه وارد است که در طول چندین سده، چنین داستانی را سینه به سینه برای نسلهای متوالی نقل کرده و در حفظ آن کوشیدهاست. نکتهی دوم آنست که در طول تاریخ، شخصیتهایی هستند که بیشتر از دزد دزدان، توانایی، عاقبتاندیشی و دقت عمل داشتهاند تا آنجا که حتی ذهن شکاک بسیاری از افراد را به درستی آنکارها، به بازی درآوردهاند. اما در واقعیت، ثابت شدهاست که آن افراد، دارای چنان تواناییهایی بودهاند که برای شمار بسیاری از انسان های دیگر و در مقایسه با توانایی اندک خود آنان، باورکردنی به نظر نمیرسیدهاست. اما باید اعترافکرد که زندگی، گسترهی بسیاری از جلوههای فکری و رفتاری شگفتانگیز انسانهاست. تردید در جلوههایی از این دست، تردید در خلاقیت خداوندگارانهی انساناست.
دزد دزدان، پس از چسابدن قیرهای دزدیده از خانهی کفاش به تخت کفش خود، با متانت و اعتماد به نفس خاص همیشگی، وارد سالن میهمانیشد و اینبار، آگاهانه اما ظاهراً بیاعتنا به همهچیز و همهکس، در حالیکه وانمود میساخت که دارد با برخی از افراد پیرامونش، به آرامی و در عین حال، خیلی کوتاه صحبت میکند، پاهایش را روی طلاها میگذاشت و بیآنکه توقفکند، از آنجا رد میشد. هرپاگذاشتن او، موجب میشد که چند تکه طلای کوچک به تخت کفشش بچسبد. فردی مانند او که تواناییخود را در دزدیهای بزرگ نشاندادهبود، به سادگی از عهدهی این کار کوچک برمیآمد. از اینرو، هربار که او احساس میکرد، طلاها به اندازهی کافی به تخت کفشش چسبیده شده، بلافاصله، دور از چشم مأموران شاه، خود را به مکان تاریک و خلوتی میرساند و طلاها را از تخت کفشش جدا میکرد و بار دیگر با همان اعتماد به نفس همیشگی به سالن برمیگشت. زمان چندان درازی نگذشت که نگهبانان، متوجه شدند طلاهای کف سالن رقص، در حال ناپدیدشدناست. این ناپدیدشدن، چنان سریع صورت میگرفت که انگار خروارها آب را در شنزار بزرگی رهاکردهباشند و پس از زمانی کوتاه، هیچ اثری از آن نبینند. جالبتر از همه آنکه در طول این مدت، حتی یکنفر هم خم نشدهبود تا بخواهد از روی زمین، چیزی بردارد. نگهبانان سالن کاخ دریافتهبودند که میبایست کسی یا کسانی، زیرکتر از آنها، در حال برداشتن طلاها از روی زمین باشند اما چنان ماهرانه عمل میکنندکه هیچکس نمیتواند آنان را با چشم خویش، شکارکند. حتی آنان نمیدانستند که چگونه و با کدام وسیله، طلاهای کف سالن ناپدیدشده که حتی یکنفر هم، متوجه حرکتی غیر عادی نگردیدهاست. بعضی از نگهبانها فکر میکردند که شاید ارواح خبیثه، در حال دزدیدن طلاها هستند و چه بسا اگر کسی را هم بر سر راه خویش به عنوان مانع ببینند، قصد جانشکنند و او را از پا درآورند. به همین دلیل، ترس مرموز و سنگینی، ذهن و رفتار آنان را احاطه کردهبود. هرچند آنها برای حفظ ظاهر هم که شده، تلاش میکردند، خود را شجاع و زیرک به نمایش بگذارند. اگر جز آن بود، چه بسا شاه و یا رئیس نگهبانان شاه، برآنها خشم میگرفتند. در آن صورت، همه میدانستند که چنان خشمهایی از سوی چنان افرادی، پایان خوشی برای آنان نخواهد داشت.
آن شب، قبل از آنکه پایان مجلس رقص، توسط شاه اعلامگردد، حتی یک دانه از طلاهای ریزی که برکف سالن پاشیده شدهبود، باقینماند. نگهبانان، هیچ توضیح منطقی برای این ناپدیدشدن نداشتند و موضوع ارواح خبیثه را نیز حتی جرأت نمیکردند بر زبان بیاورند. رئیس نگهبانها بلافاصله پس از آنکه گزارش مأمورانش را دریافت که همهی طلاها در خلال دو سه ساعت ناپدید شدهاست، فوراً با شاه تماسگرفت و موضوع را به اطلاع او رساند. شاه حتی برای یک لحظه فکر کرد که نگهبانان بیشتری را خبرکند تا بیایند تا وسائل و لباسهای میهمانان را بگردند و دزد نابکار طلاهای آن شب را شناساییکنند. اما از آنجا که شاه قولدادهبود تا در پیشنهاد توافقشده میان خود و مشاورانش دخالتی نکند، از انجام اینکار خودداری ورزید. گذشته از آن، انجام آنکار، چه بسا موجب ایجاد شایعههایی میشد که چندان به نفع خاندان سلطنت نبود. شاید که میهمانان شاه که شماری نیز از سفرای کشورهای خارجی بودند، این کار را توهین بسیار بزرگی به خود تلقی میکردند. حتی ممکنبود با خود فکرکنند که مگر شاه فرانسه، عقل خود را از دست داده که از یکطرف، طلاها را در زیر پای مردم رها میکند و بعد، آنها را به دزدی، متهم میسازد. به همین دلایل، شاه میبایست دندان روی جگر میگذاشت و در حضور میهمانان، سکوت میکرد. روز بعد، وقتی مشاوران سالخوردهی شاه، این خبر را شنیدند، از روی تأسف و دریغ، دستی به ریشهای خود کشیدند و در فکر فرو رفتند. شاه اما با عصبانیت فریادزد:«این چگونه پیشنهادی بود که شما دادید! ما آن را مو به مو آزمایشکردیم. نه تنها با این آزمایش، کسی به دام نیفتاد بلکه انبوهی از ثروت خاندان سلطنتی نیز به بادرفت.» مردان مشاور به شاه گفتند:«اعلیحضرتا! ما هنوز دو گزینهی دیگر برای به دام انداختن این فرد یا افراد، در اختیار داریم. مطمئناً باید یکی از آنها موفق شود.» شاه در حالی که نوعی طعنه و تهدید در سخنانش جاری بود، گفت:«بهتر است برای خاطر خود شما هم که شده، یکی از آنها موفقیتآمیز باشد.»
چند روز بعد، بار دیگر، شاه به پیشنهاد مشاوران با تجربه و کهنسال خویش، مجلس میهمانی دیگری در قصر سلطنتی ترتیبداد که قیمت ورودی آن، این بار نیز ده فلورین بود. با این تفاوت که میهمانان شب دوم، فقط میبایست از میان مردم فرانسه باشند نه کارداران و شخصیتهای خارجی که هرکدام نمایندهی دولت و سرزمین دیگری بودند. این پیشنهاد از آن رو مطرح شد که اگر شاه به هر دلیلی، تصمیم میگرفت از میهمانان، بازرسی بدنی به عمل بیاورد، مشکلی برای اعتبار جهانی و روابط سیاسی فرانسه باکشورهای دیگر ایجادنکند. زیرا اگر او بر مردم خود خشم میگرفت و دستور بازرسی بدنی آنان را میداد، صرفنظر از خوشآمدن یا نیامدن مردم کشورش، انعکاس این موضوع، آنقدر قوی نبود که میتوانست برای میهمانان خارجی، قوی و آبرو برباد دهباشد. مردم پایتخت از این که چنان مجالسی در دربار برگزار میشد، بسیارخوشحال بودند و گروه بسیاری از ثروتمندان پاریس، دوستداشتند در آنجا حضور به همرسانند. خاصه آنکه برای بازرگان، میتوانست زمینهساز گسترش تجارت آنان و افزایش ثروتشان شود. طبیعی است که دزد دزدان نیز همیشه برگزاری چنین مجلسهایی را برای خود، گشایشگر و آرزوبرانگیز تلقی میکرد. او نیز باردیگر به عنوان یک شوالیهی معتبر، خوشلباس و پولدار، ده فلورین خویش را، بخشندهوار پرداختکرد و وارد میهمانی قصر سلطنتیشد. میهمانها در آن مجلس، رقصها کردند، پایها کوفتند و آوازها خواندند. مجلس شاه چنان دلپذیر و لذتبخشبود که ناگهان همه دریافتند که شب از نیمه هم گذشتهاست. اما تا شاه دستوری صادر نمیکرد، کسی جرأت ترک آنجا را نداشت.
ادامه دارد
