شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1391


مَثَلی می‌گوید:«انسان، شایسته‌ی همان چیزی‌است که به دست می‌آورد.» من نمی‌دانم که آیا این حرف که حاصل تجربه و آزمون گروه زیادی از مردمان روزگار است، تا چه حد می‌تواند با واقعیت‌های زندگی روزانه‌ی انسان، انطباق داشته‌باشد. اما در این نکته تردید نیست که محتوای آن، با بخشی از واقعیت‌های روزمره‌ی زندگی مردم سازگاراست. باید گفت که خوشبختی و آرامش انسانی، چنان درونی و منحصر به فرد‌است که نمی‌توان توصیف این فرد را با یک فرد دیگر، هم‌رنگ دانست. یکی از وجوهِ متمایزکننده و بسیار ماندگارانه‌ی خوشبختی، اطمینان ذهنی انسان به دوام و بقای آنست. زمانی که انسان‌ها دچار حسی عاریتی‌گردند که آن‌چه آنان مالک آنند، نه بوی مالکیت می‌دهد و نه حتی ضمانتی برای دوام و بقای آن‌هاست، در آن صورت، چنان حسی از خوشبختی، در ردیف زشت‌ترین و چه بسا بی‌ارزش‌ترین «زیبایی‌»‌های دروغین، شکننده و کم‌ارزش زندگی انسان‌است. زمانی می‌توان خوشبخت‌بود که حتی هرشب، تکه‌نانی دور از تردید، ترس و تحقیر، سایه‌ی رنج و گرسنگی را از سر انسان، دورسازد. هنگامی می‌توان خوشبخت بود که انسان در آرامش شبانگاهی خویش، هنگام سر بر بالین‌نهادن، مطمئن‌باشد که کسی، ‌خواب بهشتی‌گون و فقیرانه‌ی او را درهم نخواهدریخت. اما از آن سوی دیگر، باید دانست که نمی‌توان خوشبخت‌بود، حتی زمانی که انسان، مالک عالم و آدم‌باشد اما تضمینی برای تداوم این مالکیت، اگر چه در کوتاه‌ترین زمان ممکن، وجود نداشته‌باشد. باید اقرارکرد که این خوشبختی دروغین، در ردیف مرگ‌آورترین «خوشبختی»‌‌های دنیای آدمی‌است.

 

وقتی که خانم «گِرِتا»، کفاش‌های خود را دریافت‌کرد، هرگز نمی‌توانست تصور کند که ممکن‌است آن‌چه را که سفارش‌داده، چنان ظریف، چنان زیبا و چنان نرم و جادویی، در برابر خود ببیند. او حتی در آغاز، وقتی که چشمش به آن کفش‌های جادویی افتاد، تصورکرد که مرد کفاش، به علت خلق و خوی نرم و مردم‌دارانه‌ای که داشت، دارد با او شوخی‌می‌کند. بدان معنا که یک جفت کفش اسباب‌بازی را در برابر او گذاشته تا وی را خوشحال‌ سازد. اما او آرام آرام دریافت که آن کفش‌ها، همان کفش‌های واقعی و سفارشی اوست. با این تفاوت که هرگز در ذهن وی نمی‌گنجیده‌است که بدان شکل، از کار درآید. وقتی خانم «گرتا» کفش‌هایش را تحویل‌گرفت، نه تنها سه‌برابر قیمت معمولی آن به مرد کفاش، پول‌داد بلکه تمام وجودش سپاسگزار وی شد. هرچقدر مرد کفاش اصرار داشت که پرداخت چنان پولی، از دستمزد واقعی آن کفش‌ها چندبرابر بیشتراست، به گوش مشتری ثروتمند وی نرفت. او به کفاش گفت:«این پول، تنها مزد کار شما نیست. بلکه پول رضایت خاطر عمیق من‌است از کار زیبایی که شما به من تحویل‌داده‌اید.» هنوز روز به پایان نرسیده‌بود که ظاهراً تبلیغ خانم «گرتا»، چنان تأثیری روی خانم‌های ثروتمند دوست و آشنا به جاگذاشته‌بود که آنان دوست‌داشتند به جای یک جفت، سفارش چندین جفت از چنان کفش‌هایی را بدهند. مدت چندانی نگذشت که شهرت مرد کفاش با دوختن چنان کفش‌هایی که در هیچ‌کجا نظیرش یافت نمی‌شد، در همه‌جا پیچید.

 

خانم‌ها در محفل‌های اشرافی و قصرهای سلطنتی، کفش‌های منحصر به فرد خویش را به این و آن نشان می‌دادند و آنان نیز بلافاصله‌ نوکران و کارگزاران خود را یا به مغازه‌ی مرد کفاش می‌فرستادند تا دقیقاً سفارش کفش‌های او را بدهند و یا از وی می‌خواستند نزد آن‌ها برود و پاهایشان را برای سفارش چند و چندین جفت کفش متنوع اندازه بگیرد. او چنان در برابر هجومی از سفارش‌های رنگارنگ قرارگرفته‌بود که دیگر فرصت سر خاراندن هم نداشت. هجوم ثروتمندان و رضایت آنان، چنان سیلابی از پول نقد، سکه‌های طلا و یا دیگر جواهرات گوناگون به سوی او سرازیرکرده‌بود که او در کمال حیرت و درماندگی، نمی دانست چگونه از عهده‌ی نگه‌داری آن همه ثروت برآید. فقر طولانی، حتی توانی برای ابتکار عمل‌های انسانی او نگذاشته‌بود. او در عمر خویش، حتی در خواب، با چنان پدیده‌ای روبرو نشده‌بود که ناگهان از سوی یک غریبه، بدون دانستن هدف وی و یا حتی سابقه‌ی زندگی‌اش، با شیشه‌ای از یک آب مرموز، در معرض بارانی سیل‌آسا از ثروت و امکانات مادی قرارگیرد. او به هیچ‌وجه نمی‌توانست این خوشبختی را از ته جان احساس و یا باورکند. از طرف دیگر هرمقدار همسرش به وی اصرار می‌کرد که حالا که بخت به او روی آورده‌است، بهتر است نه تنها به مغازه‌ی آبرومندانه و بزرگی نقل مکان‌کند تا شایسته‌ی شهرت و اعتبارش باشد، بلکه خانه‌ای هم بخرد که نه تنها با قصرشاهان رقابت‌کند بلکه بتواند بعد از یک عمر فقر و نداری، میان سر و همسر، نشان‌بدهد که شوهرش تا کجا ثروتمند شده و چه شایستگی‌های پنهان و آشکاری داشته‌است.

 

همسر مردکفاش به او می‌گفت که علت نیامدن خانم‌های لُردها، شوالیه‌ها و شاهزاده‌ها به مغازه‌ی او، تنها از آن‌روست که وی مغازه‌ی فقیرانه‌ای دارد. آنان کفش‌های وی را می‌پسندند اما مغازه و محله‌ای که مغازه در آن‌جا قراردارد، نمی‌پسندند. اما مرد کفاش مصمم بود که مغازه‌ی خود را عوض‌نکند و یا به یک منطقه‌ی اعیان‌نشین نرود. او با وجود آن‌که از شرایط پیش‌آمده، احساس مطبوعی‌داشت اما در اعماق دل، نوعی نگرانی نگفته‌داشت که حتی آن را با همسرش هم در میان نگذاشته‌بود. زیرا او، این خوشبختی را تنها در گرو یک شیشه‌ی آب جادویی می‌دید و نه بیشتر. درست‌است که هر قطره‌ای از آن مایع برای یک جفت کفش کفایت می‌کرد، اما در اعماق جانش، نوعی نگرانی وجود داشت که اگر مواد آن شیشه تمام‌شود و آن مرد سالخورده به علت مرگ و یا هرچیز دیگر، پیدایش نشود، او در برابر هجوم سفارش‌دهندگان چه باید بکند؟ آیا می‌تواند یک‌باره دست از کار بشوید و بگوید که دیگر قادر به ادامه‌ی کار نیست؟ آیا می‌تواند در برابر خواهش‌ها و التماس‌های مشتریان ثروتمند که آن‌همه پول و طلا به پایش نثار کرده‌اند، بهانه‌های قانع‌کننده‌ای بیاورد که تصمیم‌گرفته است برای مدتی، دست از کار بکشد؟ او هرچه می‌اندیشید، کمتر به راه حلی می‌رسید. آن هم راه حلی که بتواند به او آرامش‌بدهد. این تردیدهای سنگین و آزاردهنده، مرتب به جانش نیش می‌زد و آرامش و حس مطبوعی را که می‌بایست در هستی‌اش شناور باشد، از میان می‌بُرد.

 

یک‌روز، ملکه‌ی کشور، به طرز غیر منتظره‌ای با گروهی از همراهان و محافظان ریز و درشت خود به مغازه‌ی مرد کفاش آمد. آمدن ملکه‌ی کشور به چنان مغازه‌ای، حکایت از آن داشت که اعتبار کار او، اوج جدیدی گرفته‌بود. اوجی فراتر از اوج‌های دیرین. ملکه به آن‌جا آمد تا دقیقاً اندازه‌ی پاهایش را در اختیار وی بگذارد و سفارش گران‌ترین و زیباترین کفش را به مرد کفاش ‌بدهد. کفش‌هایی که او می‌خواست، می‌بایست پاشنه‌هایی بلند می‌داشت و تمام لبه‌های داخلی و بیرونی آن از طلای خالص درست می‌شد. برای کفاشی چون او که اینک شهره‌ی خاص و عام شده‌بود، دیگر هیچ سفارشی نه غیرعادی بود و نه دشوار. وقتی ملکه خواست کفش خود را درآورد تا مرد کفاش، پاهایش را اندازه بگیرد، خدمتکاری که او را همراهی می‌کرد، پارچه‌ای از ابریشم با خود آورده‌بود تا ملکه، پایش را روی آن بگذارد. ملکه به مرد کفاش گفت که کفش‌های او می‌بایست تا هفته‌ی آینده آماده‌شود. زیرا قرار است جشن بزرگی در قصر سلطنتی برپاگردد. ملکه به مرد کفاش گفت که وی، برای تحویل گرفتن کفش‌ها به مغازه‌ی او نخواهد آمد. بلکه این خود کفاش است که باید با کفش‌های جدید، به قصر سلطنتی بیاید و آن‌ها را تحویل وی‌دهد. مرد کفاش با اطمینان خاطر قول‌داد که کفش‌ها را سر موعد مقرر آماده‌کند و در قصر شاه، به ملکه تحویل دهد. برای او این نکته اهمیت داشت که رضایت خاطر ملکه جلب‌شود. چه اگر چنان رضایتی حاصل می‌گشت، چه بسا از کشورهای دیگر و از خاندان‌های سلطنتی آن سرزمین‌ها، سفارش کفش‌های جادویی او، هنوز هم بیشتر می‌شد.

ادامه دارد

پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391


 

داستان مرد کفاش، داستان نمادین زندگی بسیاری از انسان‌هاست. انسان‌هایی که در فقر به‌سر می‌برند اما با وجود این، خود را خوشبخت احساس می‌کنند. انسان‌هایی که همیشه وجودی سرشار از حسرت و آرزو دارند بی‌آن‌که آن‌ آرزوها، روزی جامه‌ی عمل به خود بپوشد، اما با وجود این، چندان احساس بدبختی نمی‌کنند. انسان‌هایی که بسیار ثروتمندند اما اندوهی پنهان، جانشان را می‌خراشد و خواب و آرامش را از آن‌ها می‌گیرد. آنان با رنج های‌نهان، بدبختی خویش را بر دوش‌دارند اما در نگاه مردم، جز خوشبختی، چیز دیگری به نمایش درنمی‌آورند. با توجه به این‌همه تضاد، میان دارندگی و نداری، خوشبختی و بدبختی، انسان از خود می‌پرسد که این گوهر رازبار سعادت درکجاست؟ آیا در فقر است یا در ثروت؟ در سیری است یا گرسنگی؟ در عشق و مهربانی است یا در نفرت و خشونت؟ جواب به چنین پرسش‌هایی، نه یک‌سویه‌است و نه چندان ساده که بتوان جوهر آن‌ را در یک جمله خلاصه کرد. علت این دشواری جواب، نه در پیچیدگی ثروت یا فقر، نه در دشواری مهربانی و یا نفرت بلکه در جایی دیگر است. در درون این موجودی است که در همه‌ی هزاره‌های تمدنی، با میلیون‌ها و میلیاردها کتابی که نوشته شده، با میلیون‌ها و میلیارها ساعت‌هایی که به گفتگو و بحث اختصاص داده‌شده، هنوز گره‌گاه‌های شخصیتش نه به درستی بازشده و نه حتی از همان گره‌گاه‌ها، شناختی درست و دقیق به عمل آمده‌است. علاوه براین‌ها، با گسترش و تنوع تمدن و مناسبات انسانی، این پیچیدگی‌ها در ابعاد دیگری، هنوز هم افزایش یافته‌است. تا این انسان، شناخته‌نشود و تا کسی نتواند به اعماق تاریک جان او، راه‌یابد و زوایای پنهان آن را به جاآوَرَد، داستان خوشبختی و بدبختی او، با همان شکل مرموز و پرسش‌آمیز، همچنان به قوت خویش باقی‌است.

 

مرد کفاش وقتی شیشه‌ی پُرآب را از مرد سالخورده دریافت‌کرد، لبخندی زد و در دل با خود اندیشید:«رفتار این مردپیر، کمی عجیب به نظرمی‌رسد. خاصه آن‌که او چنان از روی اعتماد به نفس صحبت می‌کند که انگار نتیجه‌ی همه‌ی کارها و آزمون‌های زندگی، پیشاپیش برای او مشخص است.» با وجود این، وی برای آن‌که دل مرد سالخورده را نشکند، وانمودکرد که به معجزه‌ی او باور دارد. از این‌رو، شیشه‌ی مایع را برداشت و به او که چنین لطفی را در حق وی انجام داده بود، ادای احترام‌کرد. مرد سالخورده هم، سپاس او را پاسخ‌گفت و سپس از روی صندلی بلندشد تا خداحافظی‌کند. او به کفاش گفت:«یک‌سال دیگر، من پیش شما برمی‌گردم. در آن هنگام به من بگویید که آیا از این مایعی که دریافت کرده‌اید، راضی هستید؟ آیا توانسته‌اید به خوبی از آن، استفاده‌کنید یا نه!» او بلافاصله مغازه‌ی مرد کفاش را ترک‌کرد و در پیچ نخستین کوچه، از نظر ناپدیدشد. مرد کفاش که مقداری هاج و واج مانده‌بود، نفس عمیقی که بیشتر به آه شباهت داشت از سینه برآورد که انگار در آن، این احساس خانه کرده‌بود که دنیا، چه انسان های عجیب و غریبی در دامان خود می‌پرورد. ظاهراً برخورد مرد سالخورده، هیچ حسی از باور به معجزه و یا جلوه‌هایی از این دست را در وجود او به جا نگذاشته‌بود. اگر کسی معجزه‌ای در آستین داشت، نخست باید آن را برای خود به کاربگیرد. نه آن‌که با کفش‌های پاره و از هم به دررفته، دشت و بیابان را درنوردد و تازه به سراغ کفاش یک‌لاقبایی بیاید که آه خویش را نمی‌تواند با ناله، سوداکند. گذشته از این ها، حتی او پولی در بساطش نبود که بتواند هزینه‌ی تعمیر کفشش را بپردازد.»

 

مردکفاش کمی مکث‌کرد و سپس در تنهایی خویش، مقداری صدای خود را بلندترکرد و گفت:«اما من می توانم قبول‌کنم که او آدم کلاهبرداری نبود. زیرا در قبال دادن آن شیشه‌‌ی آب به ظاهر معجزه گر، از من چیزی نخواست. تصور من بیشتر براین است که او چون نمی‌توانست پول تعمیر کفش‌هایش را بپردازد، به فکرش رسید که شیشه‌ی آب معمولی را به عنوان آب معجزه‌گر به من هدیه‌کند تا کمی از بار سنگین مدیون بودنش نسبت به من کاسته‌شود. لحظاتی بعد، آقای «اَدَل‌گار»، یکسره رابطه‌ی فکری خود را با پدیده‌ی حضور مرد سالخورده، کنارگذاشت و  کار خود را روی کفش‌های دوشیزه«گِرِتا/ Greta» که چند روز قبل، سفارش آن‌ها را به وی داده‌بود، شروع‌کرد. این خانم به او گفته‌بود که پاهای وی بسیار کوچک و باریک‌است. از این‌رو، می‌بایست کفش‌های او را طوری بدوزد که حتی از حد معمولی هم باریک‌تر و کوچک‌تر جلوه‌‌کند. در آن هنگام، هرمقدار که پای خانم ها باریک‌تر و کوچک‌تر بود، نشان از تشخص و نوعی برتری طبقاتی‌داشت. از این رو، آنان که پاهای پهن و بزرگ‌داشتند، تلاش می‌کردند تا از طریق سفارش کفش های خاص، این عیب را بپوشانند. خانم موردبحث، بر خلاف بسیاری از آدم‌های دیگر، اعتقادداشت که هیچ کفشی را نباید از جایی، آماده‌خرید بلکه باید آن را به طور مشخص سفارش‌داد تا دقیقاً اندازه‌ی پا دوخته‌شود. مردکفاش بر خلاف همیشه که لبخند برلب داشت و یا قهقهه می‌زد، این‌بار آهی‌کشید و با خود فکر کرد:«تصور نمی‌کنم این کفش‌ها که من برای دوشیزه «گرتا» درست می‌کنم، مال دلپسندی از آب درآید. چه بسا او آن‌ها را نپسندد. در آن صورت من نمی‌دانم چگونه جواب او را بدهم و یا چه کار دیگری برایش به انجام رسانم.» سرانجام، کفش‌ها آماده شدند. اما همان طور که خود او می‌دانست و پیش‌بینی هم کرده‌بود، کفش‌های دوخته‌شده، بسیار خشن، درشت و زشت از آب درآمدند. او مطمئن‌بود که اگر این خانم، آن‌ها را ببیند، سخت عصبانی و افسرده خواهدشد. خاصه آن‌که او می‌بایست چند روز دیگر در جشن بزرگ تابستانه‌ی شهر خود شرکت‌کند و با آن‌ها برقصد و زیبایی و اصالت کفش‌های دست‌دوز خود را نیز به مردم نشان‌دهد. در همین لحظه بود که مرد کفاش به یاد مایعی افتاد که آن مرد سالخورده به او داده‌بود. از جایش برخاست. شیشه‌ی مایع را از روی تاقچه برداشت و با بُرُسی که در دست داشت، چند قطره از آن شیشه برگرفت و روی کفش‌ها مالید و منتظر ماند تا ببیند در این ناامیدی، چه اتفاقی می‌افتد. هنوز لحظه‌ای نگذشته‌بود که تأثیر مایع معجزه‌گر بر کفش‌های خانم «گرتا» آشکارشد.

 

مردکفاش چنان جذب تغییر آن کفش‌های زشت و تبدیل شدن آن‌ها به یک جفت کفش فاخر و قشنگ شده بود که خود متوجه نبود که با چه نگاه حیرت‌انگیزی، آن منظره را تماشا می‌کند و چشمانش هرلحظه، گرد و گردتر می‌شود. تقریباً حیرت و ناباوری، تمام جانش را فرا گرفته‌بود. علتش آن بود که کفش‌های زشت و خشن آن خانم، چنان زیبا شده‌بودند که انسان فقط دوست داشت بنشیند و آن‌ها را تماشاکند. چگونه ممکن‌بود از چنان کفش‌هایی زمخت و نادلپسند، کفش‌هایی این‌گونه حاصل شود که عقل و تجربه در چگونگی ظرافت و نرمی آن حیران بماند. مرد کفاش چنان خوشحال شده‌بود که دیگر نمی‌توانست رفتار خود را کنترل کند. او که در روزهای فقر، درد و رنج، یک‌دم از نشان‌دادن شادی خود، کوتاهی‌نداشت، حالا کاملاً حق‌داشت که با به وقوع پیوستن چنان معجزه‌ای، آن‌قدر خوشحال‌باشد که نتوان برای آن مرز و سقفی قائل‌شد. از آن‌جا که مغازه‌ی او، یکی از اتاق‌های خانه‌اش‌بود، همسرش که صدای صحبت‌کردن او را با صدای بلند شنیده‌بود، کنجکاوانه به آن‌جا آمد تا ببیند چه اتفاقی افتاده‌است. شوهرش در جواب همسر خود گفت:«اتفاق خاصی نیفتاده‌است. تصورمن آنست که دوران فقر ما به سر آمده و ما به زودی، خانواده‌ی ثروتمندی خواهیم‌شد. باید به تو مژده بدهم که از این به بعد، کفش‌هایی که من می‌دوزم، به این شکل، از آب درخواهدآمد.» پس از آن، او از جایش بلندشد و کفش‌های خانم «مارگرتا» را نشان همسرش داد تا او نیز مطمئن شود که صحبت از چیست. مرد کفاش راست می‌گفت. حیرت و آفرین همسرش، مرزی نمی‌شناخت. درست است که او به هرچه شوهرش می‌دوخت با دیده‌ی احترام و علاقه نگاه می‌کرد اما این کفش‌ها چنان نبود که به واکنش ساده‌ای چون یک لبخند و یا تشکر، قناعت‌کند. آن چه شوهرش ارائه‌داده‌بود، کاری منحصر به فرد بود که اگر هرانسانی آن را می‌دید، آرزو می‌کرد که دست‌کم یک جفت از آن را در خانه‌ی خود داشته‌باشد تا همانند یک تابلو نقاشی، از زیبایی مرگ‌ناپذیرش لذت ببرد.

ادامه دارد

پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391


نمی‌توان دریا بود و تلاطم نداشت. حتی نمی‌توان برکه‌ی خُرد و محدود آب‌بود و باز هم از بی‌قراری موج‌آب‌های خُرد آن برکناربود. انسان، دریای دریاهاست. حتی آنان که نه اندیشمندند و نه کاشف رازهای بزرگ هستی، بازهم به سهم خویش از چنین تلاطم‌هایی برکنار نیستند. بودن و تداومِ بودن، به معنی در معرض وزش توفان‌های وحشی و زمخت زندگی قرارگرفتن‌است. هرمقدار که انسان در خود، چنان دریای بزرگی داشته‌باشد، میزان این تلاطم، بزرگ‌تر و ساحل‌کوب‌تراست. اما نمی‌توان انسان گوینده، فکرکننده و تصویرگر بود و تلاطم نداشت. داستان «دارندگی و تلاطم های ویرانگر» از کنار چنین پدیده‌ای می‌گذرد. آیا می‌توان انسان‌بود و خوشبخت‌ هم بود؟ پاسخ بسیارانی آنست که می توان‌بود و پاسخ شمارانی آنست که نمی‌توان‌بود. پاسخ من آنست که می‌توان‌بود اما باید دانست که خوشبختی، چنان لرزان و لغزنده‌است که گاه با وزش نسیمی و نه توفانی، از پشت بام خانه‌ی ما پروازمی‌کند تا آن‌جا که حتی گمان بازگشتش به دشواری صورت می‌گیرد. گاه این خوشبختی، چنان ریشه‌هایی استوار در زندگی انسانی ما دارد که حتی وزش توفان‌های سهمگین، خم بر ابروی آن،وارد نمی‌سازد.

 

در زمان‌های قدیم، مرد کفاشی بود به نام «اَدَل‌گار/ Adalgar»که در مغازه‌ی بسیار فقیرانه‌ی خویش به کار تعمیرکفش‌های کهنه‌ی مردم می‌پرداخت. او گاهگاه نیز سفارش دوختن یک کفش کامل را از برخی مشتریانش دریافت می‌کرد. این سفارش‌ها غالباً از سوی خانم‌هایی صورت می‌گرفت که متعلق به خانواده‌های سرشناس و ثروتمند بودند. علت مراجعه‌ی شماری از خانم‌های سرشناس و یا حتی مردان ثروتمند، بیشتر آن بود که او مردی خوش‌رو، مهربان و گرم‌بود. مغازه‌ی کفاشی او از موقعیت بسیار جالبی برخوردار بود. نه در محله‌ی فقیرنشینان قرارداشت و نه گل سرسبد منطقه‌ی اشراف‌نشینان بود. با وجود این، مراجعانش، بیشتر، مرم فقیر و کم‌درآمد بودند که حتی برای قیمت ارزانی که تعمیرات او داشت، راه‌های دور و دراز را برخود هموار می‌کردند. بر خلاف همه‌ی نگرانی‌های مادی و درآمد بسیار اندکی که داشت، او همیشه در برخورد با مردم، بسیارشاد، راضی و مهربان‌بود. به همین جهت، بسیاری از مردم، وقتی از او نام می‌بردند و یا می‌خواستند نشانی‌اش را به کسی بدهند و یا از کسی بگیرند، از وی به عنوان «کفاش شاد» نام می‌بردند. در خلال ساعاتی که او کفش‌های مردم را تعمیر می‌کرد، مرتب برای خود و زیر لب، آوازهای دل‌انگیز و نرم را زمزمه می‌کرد. او دارای هفت فرزند بود و به همین دلیل، هرمقدار هم که کار می‌کرد، نمی‌توانست شکم آن‌ها را سیرکند. همسرش که خانه‌داری می‌کرد، همیشه به او می‌گفت:«نرخ کارهای تو خیلی پایین‌است. در قبال وقتی که بر سر تعمیر کفش‌های مشتریانت می‌گذاری، از آن‌ها پول بسیار کمی می‌گیری.» او معمولاً در جواب او می‌گفت:«تو خوب می‌دانی که من نمی‌توانم کفش‌های ظریف و هنری بدوزم. همین‌قدر که مردم، تعمیر و یا دوخت کفش‌های خود را به من سفارش می‌دهند، باید کلاهم را هفت‌قد به آسمان بیندازم. تخصص من، تعمیرکردن کفش‌های مردم‌است نه دوختن کفش‌های نو.» معمولاً همسرش با شنیدن چنین جواب‌هایی و این که شوهرش قدر هنر خود را نمی‌دانست، آهی از سینه برمی‌کشید و با نگاهی ملامت‌بارانه و تکان‌دادن لب‌هایش، این پیام را به او می‌رساند که این جور حرف‌ها ظاهراً به گوش شوهرش فرو نمی‌رود.

 

از همین رو، معمولاً از جر و بحث‌کردن خودداری می‌کرد و اعتراضش را بیشتر از طریق نگاه و حالات صورت خود به نمایش می‌گذاشت. او سعی می‌کرد، واژه‌ها را در دل خود نگاه دارد. یک‌روز که کفاش شاد در مغازه‌اش مشغول به کار بود، کسی کوبه بر درزد. او با صدای بلند و لحنی مهربانانه گفت:«بفرمائید!» در، بازشد و مردی سالخورده با سر و ریشی سفید وارد مغازه گردید. کمرش مقداری خمیده‌بود و صورتش در قسمت‌هایی که ریش نداشت، چنان چین و چروک داشت که انگار او مردی صدها ساله‌است. او کلاه لبه پهنی برسر داشت که بخش جلویی آن، به طرف پایین، آویخته‌بود و لباس‌هایش از شدت کهنگی، در ده‌ها جا، وصله و پینه، نشان می‌داد. احساس می‌شد که او با وجود آن‌همه پیری، مرتب به سفر می‌رود و از این منطقه، به منطقه‌ای دیگر در رفت و آمد است. کفاش شاد به مرد سالخورده گفت:«بفرمائید بنشینید!» مرد سالخورده بر روی یک صندلی کهنه و فرسوده که دمِ در قرارداشت، نشست و کیسه‌ای کلفت و پارچه‌ای را که از رنگ‌های مختلف درست شده‌بود، روی زمین، جلو پایش گذاشت. او به کفاش گفت:«من می‌دانم که به مغازه‌ی کفاش شاد آمده‌ام.» مرد کفاش خنده‌ای کرد و جواب‌داد:«شما از کجا می‌دانید که صاحب این مغازه، چنان آدمی‌است؟!» او جواب‌داد:«آدم، صدای شما را از فاصله‌های دور می‌شنود.» سپس با کمی مکث، ادامه‌داد:«آیا شما می توانید این لنگه‌ی کفش مرا که خیلی پاره شده تعمیرکنید؟ از این کفش، دیگر چیزی باقی نمانده‌است. وقتی که راه می‌روم، کف پایم درد می‌گیرد. سنگ‌ها وارد کفشم می‌شوند و گوشت پایم را آزار می‌دهند.» مرد کفاش در پاسخ او گفت:«با کمال میل! کفش‌هایتان را به من بدهید تا تعمیرشان‌کنم!» مرد سالخورده کمی تأمل‌کرد و با لحنی مردد، گفت:«آخر من هیچ پولی با خود ندارم که مزدتان را بدهم.» مرد کفاش گفت:«این نداشتن، موضوع تعمیر کفش شما را تغییر نمی‌دهد. من آن را تعمیر خواهم‌کرد. حالا چند شاهی و صنار کمتر یا بیشتر، برای من اهمیت چندانی ندارد.»

 

مرد کفاش به سرعت دست به کارشد و در زمانی کوتاه، لنگه‌ی کفش پاره‌ی او را تعمیرکرد. آن‌گاه در حالی آن را به مرد سالخورده می‌داد، گفت:«اجازه دارم آن لنگه‌ی دیگر کفش شما را هم ببینم؟ شاید که آن نیز به تعمیر احتیاج داشته‌باشد.» مرد سالخورده کمی خود را عقب‌کشید تا نشان‌دهد که تمایلی به انجام این‌کار ندارد. او وقتی که دید مرد کفاش، دست خود را که به سوی وی دراز کرده‌ و همچنان در هوا نگه‌داشته‌است، گفت:«آخر..» کفاش گفت:«آن لنگه‌ی دیگر را هم به من بدهید. امیدوارم که شما حوصله و وقت ماندن در این‌جا را داشته‌باشید. من آن را خیلی سریع تعمیر خواهم‌کرد.» سپس با وجود مقاومت مرد سالخورده، آن را از او گرفت و با همان سرعت همیشگی، دست به کارشد و در زمانی بس کوتاه، کار تعمیر آن نیز به پایان‌رسید و لنگه‌ی کفش را در اختیار وی گذاشت. مرد سالخورده با گرمی و مهر، از لطف او سپاسگزاری‌کرد. «آدَل‌گار» به مرد سالخورده گفت:«به نظر می‌رسد که شما خیلی پیاده‌روی می‌کنید. اینطور نیست؟» او جواب‌داد:«من با این کفش‌ها، تا کنون دو کشور را زیر پا گذاشته‌ام و در حال حاضر، در کشور سوم به سر می‌برم.» مرد کفاش گفت:«بسیار جالب‌است! من به زحمت توانسته‌ام از میان دو روستای نزدیک خانه‌ام بگذرم. حتی می‌توانم بگویم از وقتی که به شهررفته‌ام و از مغازه‌های آن‌جا بازدید کرده‌ام، زمان بسیاری می‌گذرد. گذشته از آن، تصورم آنست که چه کفش‌های زیبا و ظریفی، در کفاشی‌های شهر پیدا می‌شود. و چه تحسین برانگیز است آدم‌هایی که می‌توانند کفش‌هایی چنان زیبا و ارزشمند بدوزند.»در لحن کلام مرد کفاش، حسرت و آرزومندی عمیق و زخم‌خورده‌ای، آشکاربود. مردسالخورده در این لحظه، دستی به ریش سپید خودکشید. انگار داشت به چیزی می‌اندیشید که ناگهان وارد ذهنش شده‌بود. آن‌گاه دوباره به حرف‌آمد و گفت:«هنوز دوران معجزه‌ها سپری نشده‌است.» سپس خم‌شد و کیفش را که روی زمین قرارداشت، بازکرد. از درون آن شیشه‌ای درآورد که پر از مایع زلالی بود که کاملاً با آب معمولی، اشتباه می‌شد. او به مرد کفاش گفت:«چند قطره از این آب بردارید و روی یکی از کفش‌هایی که در این‌جا دارید بچکانید و آن را به تمام رویه‌ی کفش بمالید. سپس کمی صبرکنید تا ببینید چه اتفاقی می‌افتد.»

ادامه دارد

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>