یک نویسندهی لهستانیالاصل به نام «استنیسلاو یرزی لِک/ Stanislaw Jerzy Lec/تولد:1906/مرگ:1966» در جایی گفتهاست: «خاصیت قدرت در آنست که اکثراً از دستی به دست دیگر انتقال پیدامیکند نه از مغزی به مغز دیگر.» من صحبتهای این نویسنده را تأیید میکنم. زیرا قدرت، رابطهای بادرک و شعور ندارد. پدری یا شاهی و یا امیری و یا هرکسی که در مسند قدرت بودهاست، میمیرد و قدرت او به شکل ساختاری، دربست و یکپارچه به فرزند و یا جانشین او انتقال مییابد. البته این قدرت یا میراث، بسیار آسیبپذیر هم هست. زیرا مانند طلای بیجانی است که اگر در دست یک فرد دیگر قرار بگیرد اما میراثبر هم نباشد، او میتواند ادعای مالکیت آن را داشتهباشد. در انتقال قدرت، لازم نیست که طرفهای واگذارندهی میراث و یا برگیرندهی میراث، بتوانند خود را با برخی ویژگیهای فکری، فلسفی و یا فرهنگی برجسته، مشخص سازند تا بدان وسیله، شایستگی لازم را به دست بیاورند. واقعیت آنست که رابطهی میراثگذار با میراثخوار، نه رابطهای پویا و متحول بلکه رابطهای بسیار منجمد و بستهاست. مهم آن نیست که این میراثبر به سیاست و به مسائل اجتماعی چه نگاهیدارد. آیا همان نگاه را دارد که میراثگذار او داشته و یا دارندهی نگاهی است کاملاً متفاوت از آنچه او از خود به یادگار گذاشتهاست. در حالی که اگر چیزی از یک مغز به مغز دیگر بخواهد انتقالیابد، باید آن چیز در دایره شعور، درک و رشد فکری شخص پذیرنده بگنجد. وقتی که چنین باشد، دیگر چنان پدیدهای، از جنس قدرت نیست. بلکه یک میراث فکری است که نه با کودتا از میان میرود و نه با تغییر ساختارهای اجتماعی. وقتی که به پدیدهی قدرت که از دستی به دستی انتقال مییابد، نگاه میکنیم، میبینیم که در طول تاریخ، از این میراثهای قدرت، جز مشتی نام از دارندگان آن و انبوهی کشتار و ویرانگری و ستم بر مردم، چیز دیگری به جا نماندهاست. در حالی که میراثهای فکری، همان قدر که از دستبرد دزدان زمانه مصون مانده و از مغزها به مغزها انتقال یافته، هنوز که هنوز است انگیزهی بررسیها و اندیشهورزیهای نه تنها امروزیان که حتی فردائیان نیز خواهد بود. میراث فردوسی و حافظ و مولوی و خیام، مشتی از خروارهای فکری ماست. در حالی که از مسعود غزنوی، آنچه به یادگار مانده، کشتار بسیاری از شخصیتهای فرهنگی و فکری از جمله حسنک وزیر، ویرانی کشور و ستم به مردم بیدفاع و دزدی اموال آنان بودهاست.
یک ضرب المَثَل نروژی میگوید: «در جایی که قدرت، حق دارد، حق هیچگونه قدرتی ندارد.» تردید ندارم که این ضربالمثل در میان دستِ کم دو نوع فرهنگ سیاسی با ساختار اجتماعی متفاوت، دو نوع واکنش فکری و رفتاری کاملاً مختلف ایجاد میکند. در میان کسانی که به کشورهای عقبمانده و غیر دمکرات تعلقدارند، با شنیدن و یا خواندن این مَثَل، این واکنش شنیدهمیشود:«جانا سخن از زبان ما میگویی!» از دیدگاه آنان، این حرف، عین واقعیت است. آنان میگویند که ما آن را از بام تا شام، در همهی عرصههای زندگی اجتماعی و حتی فردی خویش با گوشت و پوست خود احساس میکنیم. از طرف دیگر اگر به میان مردمی برویم که کشورهایشان نه تنها عقبمانده نیست بلکه ساختار سیاسی آنها بر اساس دمکراسی و قدرت قانون شکل گرفتهاست، خواهندگفت که این مَثَل، دریافت نادرستی را ارائه میدهد و بیانگر همهی واقعیت نیست. از دیدگاه آنان، در جایی که قدرت، حقدارد، همانجاییاست که قانون، در همان مرکز قدرت، خانه کردهاست. درست است که قانون را مردم به وجود آوردهاند. اما همین مردم میتوانند قانونی را که احساس میکنند کهنه و عقب ماندهاست، عوضکنند. اما پس از آنکه عوضکردند، به آن تن میسپارند و قبولش دارند. از دیدگاه آنها، هرجا که قانون هست، قدرت هم هست و به دنبال آن، هرجا که قدرت هست، «حق» هم در آنجا حضور دارد.
معمولاً دریافت مردم از شخصیتهای قدرتمند سیاسی، اقتصادی، مذهبی و فرهنگی مخصوصاً در کشورهای غیر دمکرات، آنست که اینان، قبل از آن که قدرت کنترل مردمان زیر دست خود را داشتهباشند، قطعاً به افکار و رفتار خویش، تسلط کاملدارند. البته این دریافت از آنجا پدیدآمدهاست که اینان، غالباً در حضور مردم، خشم و ناتوانی خویش را نشان نمیدهند. اما وقتی که وارد اتاق های دربسته میگردند، فقط باید دوربینی وجود داشتهباشد تا پرده از ضعف و حقیر بودن شخصیتشان بردارد. به یاد بیاوریم که صدام حسین در نخستین روزهایی که داشت پایههای قدرت خویش را در عراق محکم میکرد، در یک جلسهی عمومی، متشکل از رهبران حزب بعث، پشت تریبون رفت. با خونسردی سیگارش را برلب گذاشت و فقط نام مخالفان و رقبای خویش را یکیک برزبان آورد. ظاهراً آنان نیز فهمیدهبودند که غافلگیرشدهاند و مرگ به شکلی ناگهانی بر در اتاق زندگیشان با صدای صدام، کوبه وارد آوردهاست. از همین رو، بی هیچ مقاومتی، از جایشان بلند میشدند، به یک اتاق دیگر میرفتند و در همان اتاق دیگر، با گلولهی شخصی که صدام، وی را مأمور این کار کردهبود، جانشان را میگرفتند. تردید نباید داشت که صدام، قبل از حضور در آن جلسه، تمام رقصهای ممکن و ناممکن خویش را چه از فرط خشم و چه از فرط شادی کردهبود. برای آنان که تماشاگر چنین صحنههایی بودند، شگفتانگیز بود که کسی با چنان خونسردی استوارانهای همچون کوهستان، به همان سادگی که به سیگارش پُک میزند، از مخالفانش جان بگیرد. سالها بعد، وقتی که صدام در دادگاه، محاکمه میشد، همهدیدند که او چگونه یکپارچه خشم و نفرت است. چگونه مشت گره میکند و چگونه در برابر هرچیز که غیر عادلانه به تصور میآورد، برمیآشوبد. باری، واقعیت آنست که اگر انسان در درجهی اول نتواند خود را تحت کنترل در آورد، همهی انفجار درونی خویش را در هنگامهی قدرت، بر جان دیگران میریزد. مقدار این انفجار، بستگی مستقیم به قدرت و توان فردی دارد که موضوع بحثاست. از این رو میتوان این گفتهی فیلسوف و اندیشمند فرانسوی «جک ماری تین/ Jacques Maritain/ تولد 1882/ مرگ 1973» را بازتابی از همین معادلهی قدرت دانست. او میگوید: «کسانی که میتوانند روی انسانهای دیگر، اِعمال قدرت کنند، کمتر میتوانند برخود تسلط داشته باشند.»
