شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390


آیا دزد دزدان، شخصیتی فرا انسانی دارد که می‌تواند به سادگی از عهده‌ی شماری از محاسبات رفتاری، گفتاری و حتی زمانی برآید؟ شماری از خوانندگان، بر این خصلت دزد دزدان، تکیه کرده‌اند و به نوعی به نویسنده‌ی آن، ایراد وارد ساخته‌اند که خواسته یا توانسته، چنین شخصیتی قوی، بزرگ و تقریباً خطاناپذیر ارائه دهد. نخست باید بگویم که این داستان، یک افسانه‌ی عامیانه‌است و به نظر من، دزد دزدان، شخصیت خطاناپذیرانه‌ای هم ندارد. شاید از آن‌رو که ما چون وی را در یک بافت معین و یک بُرش زمانی خاص ملاقات کرده‌ایم، فکر می‌کنیم که در دیگر عرصه‌ها نیز، همان اندازه قوی و خطاناپذیر است. از این‌رو، اگر ایرادی به این داستان وارد باشد، در درجه‌ی اول، به مردم فرانسه وارد است که در طول چندین سده، چنین داستانی را سینه به سینه برای نسل‌های متوالی نقل کرده و در حفظ آن کوشیده‌است. نکته‌ی دوم آنست که در طول تاریخ، شخصیت‌هایی هستند که بیشتر از دزد دزدان، توانایی، عاقبت‌اندیشی و دقت عمل داشته‌اند تا آن‌جا که حتی ذهن شکاک بسیاری از افراد را به درستی آن‌کارها، به بازی درآورده‌اند. اما در واقعیت، ثابت شده‌است که آن افراد، دارای چنان توانایی‌هایی بوده‌اند که برای شمار بسیاری از انسان های دیگر و در مقایسه با توانایی اندک خود آنان، باورکردنی به نظر نمی‌رسیده‌است. اما باید اعتراف‌کرد که زندگی، گستره‌ی بسیاری از جلوه‌های فکری و رفتاری شگفت‌انگیز انسان‌هاست. تردید در جلوه‌هایی از این دست، تردید در خلاقیت خداوندگارانه‌ی انسان‌است.

 

دزد دزدان، پس از چسابدن قیر‌های دزدیده از خانه‌ی کفاش به تخت کفش خود، با متانت و اعتماد به نفس خاص همیشگی، وارد سالن میهمانی‌شد ‌و این‌بار، آگاهانه اما ظاهراً بی‌اعتنا به همه‌چیز و همه‌کس، در حالی‌که وانمود می‌ساخت که دارد با برخی از افراد پیرامونش، به آرامی و در عین حال، خیلی کوتاه صحبت می‌کند، پاهایش را روی طلاها می‌گذاشت و بی‌آن‌که توقف‌کند، از آن‌جا رد می‌شد. هرپاگذاشتن او، موجب می‌شد که چند تکه طلای کوچک به تخت کفشش بچسبد. فردی مانند او که توانایی‌خود را در دزدی‌های بزرگ نشان‌داده‌بود، به سادگی از عهده‌ی این کار کوچک برمی‌آمد. از این‌رو، هربار که او احساس می‌کرد، طلاها به اندازه‌ی کافی به تخت کفشش چسبیده شده، بلافاصله، دور از چشم مأموران شاه، خود را به مکان تاریک و خلوتی می‌رساند و طلاها را از تخت کفشش جدا می‌کرد و بار دیگر با همان اعتماد به نفس همیشگی به سالن برمی‌گشت. زمان چندان درازی نگذشت که نگهبانان، متوجه شدند طلاهای کف سالن رقص، در حال ناپدیدشدن‌است. این ناپدیدشدن، چنان سریع صورت می‌گرفت که انگار خروارها آب را در شن‌زار بزرگی رهاکرده‌باشند و پس از زمانی کوتاه، هیچ اثری از آن نبینند. جالب‌تر از همه آن‌که در طول این مدت، حتی یک‌نفر هم خم نشده‌بود تا بخواهد از روی زمین، چیزی بردارد. نگهبانان سالن کاخ دریافته‌بودند که می‌بایست کسی یا کسانی، زیرک‌تر از آن‌ها، در حال برداشتن طلاها از روی زمین باشند اما چنان ماهرانه عمل می‌کنندکه هیچ‌کس نمی‌تواند آنان را با چشم خویش، شکارکند. حتی آنان نمی‌دانستند که چگونه و با کدام وسیله، طلاهای کف سالن ناپدیدشده که حتی یک‌نفر هم، متوجه حرکتی غیر عادی نگردیده‌است. بعضی از نگهبان‌ها فکر می‌کردند که شاید ارواح خبیثه، در حال دزدیدن طلاها هستند و چه بسا اگر کسی را هم بر سر راه خویش به عنوان مانع ببینند، قصد جانش‌کنند و او را از پا درآورند. به همین دلیل، ترس مرموز و سنگینی، ذهن و رفتار آنان را احاطه کرده‌بود. هرچند آن‌ها برای حفظ ظاهر هم که شده، تلاش می‌کردند، خود را شجاع و زیرک به نمایش بگذارند. اگر جز آن بود، چه بسا شاه و یا رئیس نگهبانان شاه، برآن‌ها خشم می‌گرفتند. در آن صورت، همه می‌دانستند که چنان خشم‌هایی از سوی چنان افرادی، پایان خوشی برای آنان نخواهد داشت.

 

آن شب، قبل از آن‌که پایان مجلس رقص، توسط شاه اعلام‌گردد، حتی یک دانه از طلاهای ریزی که برکف سالن پاشیده شده‌بود، باقی‌نماند. نگهبانان، هیچ توضیح منطقی برای این ناپدیدشدن نداشتند و موضوع ارواح خبیثه را نیز حتی جرأت نمی‌کردند بر زبان بیاورند. رئیس نگهبان‌ها بلافاصله پس از آن‌که گزارش مأمورانش را دریافت که همه‌ی طلاها در خلال دو سه ساعت ناپدید شده‌است، فوراً با شاه تماس‌گرفت و موضوع را به اطلاع او رساند. شاه حتی برای یک لحظه فکر کرد که نگهبانان بیشتری را خبرکند تا بیایند تا وسائل و لباس‌های میهمانان را بگردند و دزد نابکار طلاهای آن شب را شناسایی‌کنند. اما از آن‌جا که شاه قول‌داده‌بود تا در پیشنهاد توافق‌شده میان خود و مشاورانش دخالتی نکند، از انجام این‌کار خودداری ورزید. گذشته از آن، انجام آن‌کار، چه بسا موجب ایجاد شایعه‌هایی می‌شد که چندان به نفع خاندان سلطنت نبود. شاید که میهمانان شاه که شماری نیز از سفرای کشورهای خارجی بودند، این کار را توهین بسیار بزرگی به خود تلقی می‌کردند. حتی ممکن‌بود با خود فکرکنند که مگر شاه فرانسه، عقل خود را از دست داده که از یک‌طرف، طلاها را در زیر پای مردم رها می‌کند و بعد، آن‌ها را به دزدی، متهم می‌سازد. به همین دلایل، شاه می‌بایست دندان روی جگر می‌گذاشت و در حضور میهمانان، سکوت می‌کرد. روز بعد، وقتی مشاوران سالخورده‌ی شاه، این خبر را شنیدند، از روی تأسف و دریغ، دستی به ریش‌های خود کشیدند و در فکر فرو رفتند. شاه اما با عصبانیت فریادزد:«این چگونه پیشنهادی بود که شما دادید! ما آن را مو به مو آزمایش‌کردیم. نه تنها با این آزمایش، کسی به دام نیفتاد بلکه انبوهی از ثروت خاندان سلطنتی نیز به بادرفت.» مردان مشاور به شاه گفتند:«اعلیحضرتا! ما هنوز دو گزینه‌ی دیگر برای به دام انداختن این فرد یا افراد، در اختیار داریم. مطمئناً باید یکی از آن‌ها موفق ‌شود.» شاه در حالی که نوعی طعنه و تهدید در سخنانش جاری بود، گفت:«بهتر است برای خاطر خود شما هم که شده، یکی از آن‌ها موفقیت‌آمیز باشد.»

 

چند روز بعد، بار دیگر، شاه به پیشنهاد مشاوران با تجربه‌ و کهنسال خویش، مجلس میهمانی دیگری در قصر سلطنتی ترتیب‌داد که قیمت ورودی آن، این بار نیز ده فلورین بود. با این تفاوت که میهمانان شب دوم، فقط می‌بایست از میان مردم فرانسه باشند نه کارداران و شخصیت‌های خارجی که هرکدام نماینده‌ی دولت و سرزمین دیگری بودند. این پیشنهاد از آن رو مطرح شد که اگر شاه به هر دلیلی، تصمیم می‌گرفت از میهمانان، بازرسی بدنی به عمل بیاورد، مشکلی برای اعتبار جهانی و روابط سیاسی فرانسه باکشورهای دیگر ایجادنکند. زیرا اگر او بر مردم خود خشم می‌گرفت و دستور بازرسی بدنی آنان را می‌داد، صرف‌نظر از خوش‌آمدن یا نیامدن مردم کشورش، انعکاس این موضوع، آن‌قدر قوی نبود که می‌توانست برای میهمانان خارجی، قوی‌ و آبرو برباد ده‌باشد. مردم پایتخت از این که چنان مجالسی در دربار برگزار می‌شد، بسیارخوشحال بودند و گروه بسیاری از ثروتمندان پاریس، دوست‌داشتند در آن‌جا حضور به هم‌رسانند. خاصه آن‌که برای بازرگان، می‌توانست زمینه‌ساز گسترش تجارت آنان و افزایش ثروتشان شود. طبیعی است که دزد دزدان نیز همیشه برگزاری چنین مجلس‌هایی را برای خود، گشایشگر و آرزوبرانگیز تلقی می‌کرد. او نیز باردیگر به عنوان یک شوالیه‌ی معتبر، خوش‌لباس و پول‌دار، ده فلورین خویش را، بخشنده‌وار پرداخت‌کرد و وارد میهمانی قصر سلطنتی‌شد. میهمان‌ها در آن مجلس، رقص‌ها‌ کردند، پای‌ها کوفتند و آوازها خواندند. مجلس شاه چنان دلپذیر و لذت‌بخش‌بود که ناگهان همه دریافتند که شب از نیمه هم گذشته‌است. اما تا شاه دستوری صادر نمی‌کرد، کسی جرأت ترک آن‌جا را نداشت.

ادامه دارد

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390


پنهان‌کاری شاهان و امیران در برابر گوش و چشم مردم، در طول تاریخ، نکته‌ی پوشیده‌ای نبوده‌است و نیست. بیشترین هدف این پنهان‌کاری‌ها، مردم کوچه و بازار هستند. زیرا اگر باور مردم و اعتماد آنان به چنان شاهان و امیرانی، سست‌شود، به زودی، حتی خشت هم روی خشت، بند نخواهدشد. تلاش شاه فرانسه در دورانی که هنوز خورشید دمکراسی در این سرزمین و سرزمین‌های مشابه، طلوع نکرده‌بود، برای مخفی‌کردن ثروت بی‌حساب و کتاب خویش، در راستای چنان نیتی‌ بوده‌است. اگر شاه فرانسه می‌دانست که مردم با او در این زمینه، همدلی دارند و خوشحالند که شاه کشورشان، دارای چنان ثروتی افسانه‌ای است، قطعاً صدای ناله‌هایش از دست دزدی که یک سوم ثروت او را با مهارتی افسانه‌وار برده‌بود، گوش فلک را کر می‌کرد. اما حالا، او می‌بایست دندان سکوت برجگر بگذارد و از طریق راهنمایی‌های مشاورانش، دامی برای دزد مجهول و مرموز، پهن‌کند. در شماره‌های آینده، این رویارویی نقشه‌های شاه را با دزد دزدان، بیشتر خواهیم‌دید.

 

شاه پس از دیدار با مشاوران خاص خویش و پذیرش پیشنهادها و نظر آنان، به مأموران خود دستور داد تا در سراسر پاریس، جار بزنند که آن شب، مجلس رقص باله‌ای در قصر شاهی برگزار خوهدشد. و به طور طبیعی، تمام کسانی که توانایی پرداخت بلیط ورودی به مجلس رقص را دارند، می‌توانند در آن میهمانی شرکت‌کنند. قیمت ورودی به مجلس شاهانه، صد فلورین تعیین شده‌بود. چنین مبلغی برای یک خانواده‌ی معمولی فرانسوی، بیشتر از درآمد سالانه‌ی آن‌ها بود. از طرف دیگر، باید این را دانست که برگزاری مجلس رقص باله در قصر سلطنتی، آن هم به شکل عام، تا آن زمان سابقه‌نداشت. زیرا شاه به ندرت حاضر می‌شد در این زمینه‌ها، پولی برای تفریح و رضایت مردم خرج‌کند. آن شب، همه‌ی کسانی که می‌توانستند صد فلورین را بپردازند، لباس‌های میهمانی خود را پوشیدند و آماده‌ی رفتن به مجلس رقص خاندان شاهی شدند. دزد دزدان نیز نه تنها قصد شرکت‌ در آن میهمانی را داشت بلکه چنان مجلسی، می‌توانست برای او، امکان گشایش‌های بهتر و بیشتری را فراهم ‌سازد. چه بسا او می‌توانست با دختر شاه فرانسه، از نزدیک آشناشود و حتی امکان آن وجود داشته‌باشد که دختر، به او دل ببازد و از پدر خویش بخواهد که با ازدواج آنان، موافقت‌کند. از سوی دیگر، دزد دزدان، با خود فکر کرده‌بود که فکر ترتیب دادن مجلس رقص در دربار شاه، می‌باید یکی از راه‌هایی باشد که شاه و درباریانش برای به دام انداختن دزد جواهرات، برنامه‌ریزی کرده‌اند. به همین جهت، او کنجکاو بود بداند شاه در این زمینه، چه کاری انجام خواهدداد.

 

همان شب، دزد دزدان به خدمتکار خود گفت که بهترین لباس‌ها و کالسکه‌ی اختصاصی‌اش را آماده‌سازد و در رأس ساعت هشت شب، او را در جلو قصر شاه پیاده‌کند. او همین‌که پا به سالن بزرگ رقص‌گذاشت، متوجه‌شد که انبوهی از تکه‌های کوچک طلا، در کف سالن رقص، پاشیده شده‌است. مردم، حیرت‌کرده‌بودند که این کار چه معنایی دارد. آیا شاه می‌خواهد وانمود سازد که ثروت او چنان زیاد است که حتی دوست دارد همه‌جا را طلا‌پوش‌کند؟ به طور طبیعی، آنان با خود می‌اندیشیدند که اگر شاه، تا این حد به پول و جواهر بی‌نیاز است، چرا برای ورود به سالن رقص، صد فلورین، تعیین‌کرده‌است؟ قطعاً چنین اندیشه‌هایی، در ذهن آنان به جولان می‌پرداخت و چه بسا پاسخی هم برای آن نداشتند. اما دزد دزدان به هیچ‌وجه، متعجب نبود. به غیر از شاه و آن دو سه مشاور، او تنها کسی بود که می‌دانست، ریختن طلاها در کف سالن رقص، جز پهن‌کردن دانه برای به دام انداختن دزد جواهرات شاه نیست. گذشته از آن، نگهبانان مشکوکی که در همه‌جای سالن قرارداده شده‌بودند، تنها برای زیبایی سالن نبود. برای هدفی دیگر بود. این وضعیت فوق‌العاده را، همه با نگاه خود، به خوبی احساس می‌کردند. اما دزد دزدان حتی در همان‌جا، بی‌آن‌که به آن طلاها نیاز داشته‌باشد، دوست‌داشت شاه و برنامه‌ریزان پیرامونش را به مبارزه بطلبد و با احساساتشان بازی‌کند. خاصه آن که نگاه‌های آنان، چنان به حرکات مردم خیره شده‌بود که انگار گرگ‌هایی هستند که به چریدن بره‌ها نگاه می‌کنند.

 

دزد دزدان در یک فرصت مناسب و در میان موج جمعیت، در حالی که کاملاً مواظب بود تا کسی وی را زیر نظر نداشته باشد، چاقویی از جیبش درآورد و در کف یکی از کفش‌هایش، شکافی بزرگ ایجادکرد. او آن‌گاه به سراغ یکی از نگهبانان رفت و گفت که تخت کفشش در مجلس رقص، به جایی گیرکرده و پاره شده‌است. برای اطمینان خاطر، حتی آن پارگی را به نگهبان نشان‌داد و اجازه خواست تا خود را به یک کفاش برساند تا آن را اگر چه موقت، تعمیرکند. علت این تماس او با نگهبان، گذشته از ایجاد فضای کاملاً اطمینان بخش برای خود، این نکته نیز بود که در هنگام بازگشت از کفاشی، کسی از وی مطالبه‌ی بلیط مجدد نداشته‌باشد. آن نگهبان حتی با خود فکر نکرد که آن وقت شب، کدام مغازه‌ی کفاشی باز است که انسان، با آن عجله، می‌خواهد کفشش را به دست تعمیرکار بسپارد. این‌گونه بی‌دقتی‌ها از سوی مأموران شاه، قطعاً به نفع دزد دزدان‌بود. او با عجله‌ی بسیار، به سراغ خانه‌ی یکی از کفاشان شهر که با او به اندازه‌ی کافی آشنا بود، رفت و بر در خانه‌ی او چندین کوبه نواخت. کفاش وقتی صدا راشنید، از پنجره نگاهی به بیرون انداخت تا ببیند کدام دیوانه، در آن‌وقت شب، درِ خانه‌ی او را به صدا درآورده‌است. اما همین که چشمش به دزد دزدان افتاد که از نظر او، یکی شوالیه‌های جوان، ثروتمند و بسیار بخشنده‌ی شهربه حساب می‌آمد، با تعجب و احترام پرسید:«در این وقت شب، چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟» دزد دزدان، کفش خود را به او نشان‌داد و گفت که امشب در راه رفتن به مجلس میهمانی دربار، احتمالاً کفشش به میخی گیر کرده و تخت آن را دریده‌است. مرد کفاش، وقتی خوب به محل پارگی نگاه کرد، گفت:«این پارگی نمی‌تواند کار میخ باشد.» دزد گفت:«شاید چاقو بوده‌است!» کفاش جواب داد:«بله! می‌بایست یک چاقوی درست و حسابی بوده‌باشد که توانسته، تا این حد، کفش شما را پاره‌کند.» و سپس ادامه‌داد:«من در خانه، مقداری وسائل ضروری دارم و می‌توانم تخت کفشتان را در همین‌جا عوض‌کنم. هرچند این کار، مقداری وقت می‌گیرد.» دزد دزدان گفت:«من اما هیچ وقتی ندارم. زیرا غیبتم از مجلس رقص شاه، ممکن‌است نوعی توهین به مقام اعلیحضرت تلقی‌شود. از این رو، اگر می‌توانی، آن را موقتا بدوز و یا با مقداری چسب یا هرچیز دیگر، آن شکاف را پرکن تا فردا بتوانم آن را با آرامش خاطر به دست تعمیر بسپارم.»

 

مرد کفاش، پیشنهاد او را پذیرفت. در همان فاصله‌ای که آن مرد به دوختن تخت کفش او مشغول بود، دزد دزدان، مقداری از قیرهای مغازه‌ی او را که در میان ظرفی، کمی دورتر از چشم کفاش قرارداشت، کش‌رفت. پس از پایان‌کار، او مزد خوبی هم به کفاش داد و با سرعت، خود را به قصر سلطنتی و سالن رقص رساند. اما قبل از آن‌که وارد سالن رقص شود، قیرهایی را که از مغازه‌ی کفاشی، کش‌رفته‌بود، به تخت هردو لنگه‌ی کفش خود چسباند و سپس با متانت و آرامش، وارد سالن رقص‌شد. همه‌ی مهمان‌ها در حالی که مشغول رقص بودند، هراز چندی، نگاهی هم به تکه‌های ریز طلا که به همه چشمک می‌زد، می‌انداختند. هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد خم‌شود و به آن‌ها حتی برای دیدن، دست‌بزند، چه برسد که بخواهد، یک یا چند تکه بردارد. زیرا مهم آن نبود که طلاها در زیر پای افراد لگد می‌شد، مهم آن بود که آن‌ها صاحب داشتند و صاحب آن‌ها هم کسی جز شخص شاه نبود.

 ادامه دارد

پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390


شماری از خوانندگان در جواب پرسش هفته‌ی گذشته‌ی من، نوشته‌اند که دزد دزدان به دام نخواهد افتاد. آنان به این نکته اطمینان‌دارند. زیرا مسیر داستان چنان پیش می‌رود که احتمال به دام افتادن او زیاد نیست. خواننده‌‌ای نوشته‌بود که بیم آن دارد که دزد دزدان به دام بیفتد. زیرا او به عنوان یک انسان هوشیار، نه با کسی مشورت می‌کند و نه از جایی کمک می‌گیرد. در حالی که شاه، هم امکانات بسیاری دارد و هم می‌تواند دام‌های گوناگونی برای چنان فردی که هم جوان‌است و هم مغرور، پهن‌کند. خواننده‌ی دیگری نوشته‌بود که دزد دزدان از آن آدم‌هایی است که تقریباً حد خود را نگه داشته‌است. همین‌که دید در شهر زادگاهش «والن‌سین»،خطر دستگیری وجود دارد، نه تنها دزدی را متوقف‌کرد بلکه از آن‌شهر نیز به پاریس نقل مکان‌کرد. در آن‌جا هم عملاً چندین قدم از پلیس و دستگاه‌های امنیتی جلوتر بود. همین‌که احساس‌کرد ممکن‌است پلیس به حالت آماده‌باش بسیار شدید درآید، دیگر دزدی نکرد. آخرین‌بار هم جایی را انتخاب‌کرد که هیچ‌کس نمی‌توانست گمان ببرد. از طرف دیگر، او همیشه خود را در میان دریای جمعیت مردم، به شکلی، کمرنگ ساخته و از مرکز توجه، خارج کرده‌است. دوست دیگری نوشته‌بود، دزد دزدان، فراقهرمان نیست. توفیق او بستگی به آن دارد که تا چه عاقبت‌اندیش باشد. تا این‌جا، عاقبت اندیش بوده و موفق شده‌است. اگر تا پایان کار، چنین‌باشد، بُرد با اوست.

 

شاه فرانسه، به دلیل تجربیات گوناگون زندگی و جنگ‌هایی که از سر گذراندهبود، آن‌قدر تجربه‌داشت که لازم می‌دید در رابطه با این سرقت «ناعادلانه»، چند کار مهم انجام می‌داد. نخست آن که بر شمار نگهبانان خارج از ساختمان «دژ مهمات» می‌افزود. دوم آن که، می‌بایست یکی از مورد اعتمادترین افراد خود را که فردی روستایی، بی‌سواد و کم استعداد بود، به نگهبانی قسمت داخلی آن ساختمان «دژمهمات» یعنی راهرو‌های آن می‌گمارد. این فرد، هیچ مقام رسمی در دربار نداشت اما وی برای شاه، مقامی فراخدایی قائل‌بود. هردستوری که از شاه دریافت می‌کرد، دور از هرگونه ملاحظات اخلاقی و احساسی به اجرا در می‌آورد. شاه، چنان زندگی او را تأمین کرده‌بود که ظاهراً چیزی وی را به وسوسه وانمی‌داشت. او چشم بسته، مطیع نَفَس‌های شاهانه بود. کار سوم وی آن‌بود که می‌بایست با سه نفر مرد عاقل و پیر که از مشاوران دوران پادشاهی پدرش بودند و او نیز به آنان، اعتماد کامل داشت، مشورت می‌کرد. پدرش همیشه و بیشتر اوقات، قبل از آن‌که با وزرایش مشورت‌کند، با آن‌ها وارد مشورت و نظرخواهی می‌شد.

 

اما او از زمانی که خود او به پادشاهی رسیده‌بود، همیشه با وزیر اعظم و چند وزیر مورد اعتماد خود مشورت می‌کرد. اما به دلیل آن‌که حتی وزیرانش از وجود چنان جواهرات و انبارهایی اطلاع نداشتند، او نمی‌خواست با آن‌ها، سخنی مطرح‌‌ساز و یا همه‌ی حقیقت را با آن مشاوران پیر در میان ‌بگذارد. از این رو، او به آن سه مشاور گفته‌بود که کسی، ظاهراً قصد ورود به دژ مهمات را داشته اما به انجام این کار موفق نشده است. حالا شاه  از آن مشاوران پیر پدر، می‌خواست که برای پیداکردن آن فرد گستاخ و خائن، به او کمک‌کنند. آنان در حالی که به صحبت‌های شاه گوش می‌دادند، دستی به ریش خود ‌کشیدند، سری تکان‌دادند و به فکر فرو رفتند که چه راهی در اختیار وی بگذارند. سرانجام، یکی از آن‌ها، خطاب به شاه گفت:«اعلیحضرتا این شخص که می‌خواسته وارد انبارمهمات شود، یک دزد معمولی نیست. او به احتمال قوی، از جایی مأموریت داشته تا وارد انبار مهمات‌شود. این‌که او پس از واردشدن به آن‌جا، می‌خواسته مواد منفجره را در فرصت مناسب بدزدد، یک نکته‌است و یا اگر می خواسته آن‌جا را به آتش بکشد، نکته‌ی دیگری‌است. در مورد دزدیدن آن مواد، احتمالاً او می‌خواسته آن‌ها را در اختیار دشمنان شاه قراردهد تا با حمله به کاخ سلطنتی و کشتن همه‌ی خاندان شاهی، قدرت را در اختیار خود، قراردهند. در مورد انفجار آن مواد در خود دژ مهمات نیز، شاید می‌خواسته‌اند با آن انفجار، چنان آشفتگی عظیمی پدید بیاورند که کنترل از دست خاندان شاهی خارج‌شود و سپس آنان با یک حمله‌ی برق‌آسا به کاخ سلطنتی، اعلیحضرت را از میان بردارند و تاج و تخت شاهی را از آن خودسازند.ما تصور نمی‌کنیم که شما بتوانید به چنین شخصی که دزد ماهری است از طریق گشت نگهبانان در اطراف دژ مهمات یا قصر و یا شهر، دسترسی پیداکنید.»

 

شاه جواب داد:«پس در آن صورت، من چگونه می‌توانم او را دستگیر سازم؟» مردان مشاور، لحظاتی با هم صحبت‌کردند و در حالی که شاه بی‌صبرانه منتظر راهنمایی آنان بود، به او گفتند:«اعلیحضرتا! برای این که بتوانیم یک چنین فرد غیر عادی را به دام بیندازیم، باید از شیوه‌های غیرعادی هم استفاده‌کنیم. ما به سه راهکار عملی و مؤثر فکرکرده‌ایم. اگر هرکدام از آن‌ها موفق نشود، اقدام بعدی را انجام می‌دهیم. نخستین اقدام آنست که امشب اعلیحضرت، می‌بایست مجلس رقص بسیار بزرگ و باشکوهی برگزارکنند و از همه‌ی ثروتمندان و شخصیت‌های برگزیده‌ی مملکتی دعوت به عمل بیاورند. آن‌گاه باید روی زمین سالن رقص، انبوهی تکه‌های کوچک طلا مانند ریگ بپاشند و سپس در همه‌ی قسمت‌های سالن، نگهبانانی با لباس میهمانی و معمولی بگمارند و آنان با دقت، گوش به زنگ باشند و ببینند که چه کسی آن طلاها را از روی زمین جمع می‌کند. به مجرد آن‌که چنین فردی، این کار را کرد، نگهبانان باید او را دستگیرکنند. شاه به حرف‌های آنان گوش‌کرد و سپس گفت:«به نظر می‌آید که فکر خوبی باشد. اما شما از کجا می‌دانید که چنان شخصی به مجلس میهمانی دربار خواهد آمد؟» مردان مشاور، دستی به ریش خود کشیدند و با لبخند حق به جانبی گفتند:«این شخص که می‌خواهد شاه و خاندان او را نابودکند، بهترین فرصت را پیدامی‌کند تا از نزدیک، یکایک اعضای خاندان سلطنت و حتی وزرای شاه را ببیند و تصویر واقع‌بینانه‌ای از آنان در ذهن خود به وجود بیاورد. مهم‌تر آن‌که، دراین میهمانی، دعوت، یک دعوت همگانی‌است. هرکس که بتواند از عهده‌ی پرداخت یک ورودی نسبتاً بالا برآید، دوست‌دارد خود را به خاندان شاهی نزدیک سازد. طبیعی‌است که در چنین شرایطی، فقط ثروتمندان، از عهده‌ی پرداخت چنان ورودیه‌ای برخواهندآمد. از کجا معلوم که این شخص، گذشته از دزد مهمات، دزد جواهر هم نباشد؟ کسی که برای مقام و ثروت، دست به هرکاری بزند، چه بسا در مجلس مهمانی شاهانه نیز، به شکلی این کار را انجام‌دهد. قطعاً همین «تله‌ی جواهر» ریختن بر روی زمین، دام خوبی برای این شخص خواهد‌بود.» شاه پاسخ‌داد:«من نمی‌دانم. شاید او بیاید و به دام بیفتد. شاید هم بیاید و به دام نیفتد. شاید هم نیاید.» با وجود این، او چاره‌ای نداشت. می‌بایست کاری انجام می‌داد. از آن جا که چیزی به ذهن خود وی نمی‌رسید و اصل موضوع، از نگاه دیگران مخفی ‌بود، می‌بایست، پیشنهاد آنان را عملی می‌کرد. در این میان، خوشحالی شاه در آن بود که برگزاری مجلس میهمانی، هرمقدار هم که هزینه داشت، می‌توانست از طریق ورودی بسیار بالایی که از میهمانان می‌گرفت، آن‌هزینه‌ها نه تنها جبران‌شود بلکه مقداری هم در جیب شاهانه باقی بماند.

ادامه دارد

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>